تبليغاتX
روانشناسی ؛ علم روز جهان
ارائه اطلاعات روز روانشناسی
 مثال های واقعی از قدرت ذهن...

می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود.
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت.


برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد

۲- يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد.
زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد.
اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است و اين نشان ميدهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.

۳- آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد.

نتیجه:

اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد.

دستگاه عصبي شما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد.
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد.
اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده ايم. 



|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در پنجشنبه ششم بهمن 1390  |
 پدر که باشی...

پدر که باشی

 

 پدر که باشي، سردت مي شود و کت بر شانه ي پسر مي اندازي. چهره ات خشن مي شود و دلت دريايي. آرام نمي گيري تا تکه ناني نياوري.

 پدر که باشي، مي خواهي ولي نمي شود. نمي شود که نمي شود. در بلندايي از شهرت، مشتِ نشدن ها به زمين مي کوبي.

 پدر که باشي عصا مي خواهي ولي نمي گويي. هرروز، خم تر از ديروز، جلوي آينه تمرين محکم ايستادن مي کني..

 پدر که باشي حساس مي شوي، به هر نگاه پر حسرت پسر به دنيا، خيره به دست هاي هميشه خالي ات. تمام وجود خود را محکوم آرزوهايش مي کني.

 پدر که باشي در کتابي جايي نداري و هيچ چيز زير پايت نيست. بي منت از اين غريبگي هايت مي گذري تا پدر باشي. پشت خنده هايت فقط سکوت مي کني.

 پدر که باشي به جرم پدر بودنت، حکم هميشه دويدن برايت ميبُرند. بي اعتراض به حکم فقط مي دوي. بي رسيدن ها مي دوي و در تنهايي ات نفسي تازه مي کني.

 پدر که باشي پير نمي شوي. ولي يک روز بي خبر تمام مي شوي. تمام مي شوي و پشت ها خالي مي کني.

  با تمام شدنت بايد حس آرامش را بعد از عمري تجربه کني ... ولی

 پدر که باشي در بهشتي که زير پاي تو نبود، باز هم دلهره هايت را مرور مي کني.

 

سپاسگذار خواهم بود اگر برای شادی روح پدر مهربانم فاتحه ای قرائت نمائید

|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390  |
 اعلام نمره
دانشجويان گرامی نمرات دروس نوروپسيکولوژی و روانشناسی احساس و ادراک در سايت دانشگاه ثبت شده است. لطفا" به سايت دانشگاه مراجعه نمائيد
|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در جمعه بیست و سوم دی 1390  |
 سه درس جالب از دْوانه

آورده‌اند که شیخ جنXد بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.شیخ پیش او رفت و سلام کرد.بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟عرض کرد: آری..بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم،به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنمو در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم«بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.بهلول پرسید: چه کسی هستی؟جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویمو خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوندو دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم.پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.باز به دنبال او رفت تا به او رسید.بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم،پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال بایدو اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.جنید گفت: جزاک الله خیراً!و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشدوگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری[دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد

|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در جمعه بیست و سوم دی 1390  |
 قانون زندگی ما!!!
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه , گوشت بدن خودشو میکند
و میداد به جوجه هاش میخوردند
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما
|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390  |
 مسلمانی به چیست؟
پروین اعتصامی در شعری می گوید:

واعظی پرسید از فرزند خویش
هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیس
گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!؟
|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390  |
 
 
بالا