X
تبلیغات
روانشناسی ؛ علم روز جهان
ارائه اطلاعات روز روانشناسی
 اشعاری از فاضل نظری

دوستان نمی دانم چقدر با اشعار دوست و سرور گرامیم فاضل نظری آشنايي داريد. شاعری از نسل جوان که پينيروی تکان دهنده ای در پشت هر يک از کلمات و اشعارش وجود دارد. چند تا از اشعار اين عزيز را که خيلی به دل خود من نشسته است اينجا می نويسم:

از سخن چينان شنیدم آشنايت نیستم

خاطراتت را بياور تا بگويم کيستم

سيلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نيست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ايستم

تا نگويی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا ببينم کيستم

زندگی در برزخ وصل و جدايی ساده نيست

کاش قدری پيش از اين يا بعد از آن می زيستم



گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ


به نسيمی همه راه به هم می ريزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ريزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همين سنگ زدن ، ماه به هم می ريزد
عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ريزد
انچه را عقل به يک عمر به دست آورده است
دل به يک لحظه کوتاه به هم می ريزد
آه يک روز همين آه تو را می گيرد
گاه يک کوه به يک کاه به هم می ريزد


با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

چيزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گيرم که برکه ای نفسی عاشقت شدست

ای سيب سرخ غلتزنان در مسير رود

يک شهر تا به من برسی، عاشقت شدست

 پر می کشی و وای به حال پرنده ای

کز پشت ميله ی قفسی، عاشقت شدست

ايينه ای و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست


و اين يکی که یه چيز ديگه است!!!

فواره وار، سربه هوايی و سربه زير
چون تلخی شراب، دل آزار و دلپذير
ماهی تويی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير
پلک مرا برای تماشای خود ببند
ای ردپای گمشده باد در کوير
ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود
ای عشق می رسم به تو اما چقدر دير
مرداب زندگی همه را غرق می کند
ای عشق همّتی کن و دست مرا بگير

چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش
با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر



  نيستی کم! نه از ايينه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه
من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه
به تمنای تو دريا شده ام گرچه يکی ست
سهم يک کاسه ی اب و دل و دريا از ماه
گفتم اين غم به خداوند بگویم، ديدم
که خداوند جدا کرده زمين را از ماه

صحبتی نيست اگر هم گله ای هست از اوست
ميتوانيم برنجيم مگر ما از ماه!



خطی کشيد روی تمام سوال ها
تعريف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشيد روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشيد به قانون خويشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشيد دست و به خود نيز خط کشيد
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسيد و به يک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در شنبه سیزدهم خرداد 1391  |
 خداحافظ
اين هم يک متن ديگه از همون عزيز که متن قبلی رو نوشته بود:

شبيه برگ پائيزی، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ

ولی

هرگز نخواهی رفت از يادم

خداحافظ    و اين يعنی در اندوه تو می ميميرم

در اين تنهايي مطلق که می بندد به زنجيرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

و برف نااميدی بر سرم يک ريز می بارد

چگونه بگذرم از عشق؟!

از دلبستگی هايم؟!

چگونه می روی با اين که می دانی چه تنهايم؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

خداحافظ

به پايان آمد اين ديدار پنهانی

خداحافظ

بدون تو گمان کردی که من می مانم!

خداحافظ!

بدون من يقين دارم که می مانی!!

|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در شنبه سیزدهم خرداد 1391  |
 
اين مطلب رو يکی از کسانی که برايم عزيز هست، برايم smsزده و خواسته که تو بلاگ بذارم و منم اطاعت امرش می کنم:

تقصير تو نبود

خودم نخواستم چراغ قديمط خاطره ها خاموش شود!

خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم

حالا نه گريه های من دينی بر گردن تو دارند و نه تو بدهکار اين همه دلتنگی هستی!

تنها آرزوی ساده ام اين بود که زير لب بگويي:

يادت بخير! نگهبان گريان خاطره های خاموش!

همين جمله برای بند زدن شيشه شکسته اين دل بی درمان کافی بود!

هنوز هم همنشين نام و امضای منی

به خدا ديگر تنها دلخوشيم ، همين تبلور بغض است

به خدا هنوز از ديدن تو در پس پرده باران بی امان، شاد می شوم

|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در شنبه سیزدهم خرداد 1391  |
 نوشته هایى دلنشین
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

 

 خواستـــــــــــی دیگر نباشی ...

آفرین چه با اراده !!

لعنتـــــــــــــــــــــــــــ به دبستانی که تو از درسها یش

فقط تصمیم کبری را آموختـــــــــــــــــــــــــــی

 

 زندگی کن

به ضرب المثل ها اعتمادی نیست
تازه یا کهنگی اش ، دردی را دوا نمیکند
ماهی را هر وقت که از آب بگیری ، فقط می میرد!!
 

 چه تفاوت عمیقیست
بین تنهایی
قبل از نبودنت
و تنهایی
پس از نبودنت.....!

 

وقتی کسی اندازت نیست
 دست بـه اندازه ی خودت نزن...

 

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما
 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

 

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند.

مگه اشك چقدر وزن داره...؟
که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...
 
 
من عاشقانه دوستت دارم
تـــو عاقلانه طردم میکنی
غرور تــو ...
حتی از حماقت من هم احمقانه ترست...!
 
عاشق شدن چيز ساده ايست . . .
مهم عاشق ماندن است
بي انتها.. بي زوال.. تا ابد.. بي منت....!
من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم از شب
می گریزم از عشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها
همه جا در پی تو می گردم...
 
گاهی حتی جرات نمی کنم پشت سرم رو نگاه کنم که ببینم
جام خالیه یا نه !!؟
 
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم

حسین پناهی
 
|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در دوشنبه هفدهم بهمن 1390  |
 نوشته ای زیبا از گابریل گارسیا
گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا می گوید :
 
 اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری 
بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق
 
|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390  |
 مثال های واقعی از قدرت ذهن...

می گويند شخصی سر کلاس رياضی خوابش برد. وقتی که زنگ را زدند بيدار شد وباعجله دو مسأله راکه روی تخته سياه نوشته بود يادداشت کرد و بخيال اينکه استاد آنها را بعنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز وآن شب برای حل آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند، اما تمام آن هفته دست از کوشش بر نداشت . سرانجام يکی را حل کرد وبه کلاس آورد. استاد بکلی مبهوت شد ، زيرا آنها را بعنوان دونمونه از مسائل غير قابل حل رياضی داده بود.
اگر اين دانشجو اين موضوع را می دانست احتمالاً آنرا حل نمی کرد، ولی چون به خود تلقين نکرده بود که مسأله غير قابل حل است ، بلکه برعکس فکر می کرد بايد حتماً آن مسأله را حل کند سرانجام راهی برای حل مسأله يافت.


برای آنکس که ایمان دارد ناممکن وجود ندارد

۲- يك زنداني كه قصد فرار داشت بطور مخفيانه خود را در يكي از اتاقكهاي قطار جا داده بود و بعد از حركت فهميده بود كه در يخچال قطار قرار دارد.
زنداني مطمئن بود كه در طي چندين ساعتي كه در يخچال قرار دارد منجمد خواهد شد و دقيقاً اينطور هم شد.
اما بعد از رسيدن به مقصد مشاهده كردند كه زنداني يخ زده در حالي كه يخچال قطار خاموش بوده است و اين نشان ميدهد كه شخص زنداني به خود تلقين كرده كه منجمد خواهد شد و اين تلقين براي او حكم يك تصوير ذهني مطابق با افكار او داشته و همين باعث شده كه سلولهاي بدن وي واقعاً سرما را حس كرده و كم كم منجمد شود.

۳- آزمايش به اين صورت بود كه مجرم اول را با چشماني بسته در حضور مجرم دوم با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند. در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود. سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود. اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند. ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است. در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد.

نتیجه:

اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي شما با توجه به آنچه فكر مي كنيد يا خيال مي كنيد كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد.

دستگاه عصبي شما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد.
در هر دو مورد با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد.
اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اينطوري ساخته شده ايم. 



|+| نوشته شده توسط غلامرضا چلبیانلو در پنجشنبه ششم بهمن 1390  |
 
 
بالا